فعالیت های دفتر

* پاسخگویی به سوالات شرعی و اعتقادی

* مشاوره تخصصی دینی، اعتقادی، فرهنگی و خانواده

* حوزه علمیه تخصصی تبلیغ (سفیران هدایت شیراز)

* محاسبه وجوهات شرعیه

* موسسه و حوزه علمیه حضرت صاحب الزمان (عج)

* ستاد احیاء حوزه علمیه سامرا

شماره حساب ها

حساب سیبا بانک ملی
0104933301008


حساب سپهر بانک صادرات
0103293468008

اوقات شرعی

دوشنبه ٢٩ مهر ١٣٩٨


آمار بازدید

هم اکنون
1
امروز
16
دیروز
12
این ماه
533
کل
151573
1391/11/25
در آستانه سی و پنجمین سالگرد اپیروزی انقلاب اسلامی و در مصاحبه با سایت جماران:
خاطراتی شنیدنی از یار دیرین امام خمینی(قده) حجه الاسلام و المسلمین سید صادق موسوی شیرازی(بخش اول)
سید صادق موسوی شیرازی: منشأ بسیاری از مشکلات نسل فعلی انقلاب آن است که شخص امام را ندیده و درک نکرده، بلکه جسته و گریخته یک چیزهایی را در باره امام از افراد مختلف و از زاویۀ نگاههای ایشان شنیده و در نتیجه امام را از آن کانال می‌شناسد که ممکن است منفی باشد.
بنا به گزارش سایت آیت الله العظمی سید محمد باقر شیرازی و در آستانه سی و پنجمین بهار شکوهمند انقلاب اسلامی؛ فرزند مرجع عالیقدر آیت الله العظمی سید محمد باقر شیرازی مد ظله العالی، حضرت حجه الاسلام و المسلمین سید صادق موسوی شیرازی مؤلف کتاب سال حوزه با عنوان «تمام نهج البلاغه» و یار دیرین امام خمینی( قدس سره الشریف) از زمان تشرف ایشان به نجف اشرف، در مصاحبه ای با سایت خبری جماران، خاطرات تلخ و شیرین خود را از آن پیر سفر کرده بیان نموده که عیناً به نقل از این سایت منعکس میگردد: سعید الله ‌بداشتی خبرنگار سایت جماران: حجت الاسلام و المسلمین سید صادق موسوی شیرازی در خاندان فقاهت و مرجعیت رشد و نمو یافته است. وی نوه آیت الله سید عبدالله شیرازی مرجع مشهور و برجسته حوزه علمیه نجف اشرف و مشهد مقدس است که در همراهی با نهضت مبارزاتی حضرت امام خمینی (س) مشارکت فعالی داشت و فرزند ایشان آیت الله سید محمدباقر شیرازی نیز هم اکنون در جایگاه مرجعیت و همراهی انقلاب اسلامی در مشهد مقدس ادامه دهنده راه پدر بزرگوارش است. حجت الاسلام و المسلمین سید صادق موسوی شیرازی که پرورش یافته این خاندان پرافتخار و فاضل است هم اکنون در کشور لبنان سکونت دارد به ترویج مکتب اهل بیت علیهم السلام مشغول است و خود را مبلغ و مروج راه و روش امام خمینى رضوان الله علیه می‌داند و آنچنان با شور و حرارت از دوران مبارزه و دلمشغولی‌های امروز می‌گوید که مجالی برای پرسش‌های دیگر نمی ماند. پایگاه اطلاع رسانی و خبری جماران در سفر نویسنده اثر ارزشمند و تحقیقی «تمام نهج البلاغه» به ایران گفتگوی تفصیلی با ایشان داشته است که در ادامه این گفتگو را می‌خوانید: از آنجا که بیت آیت الله سید عبدالله شیرازی از ابتدای حضور حضرت امام در نجف مراودات بسیار صمیمی با ایشان داشته‌اند، از خاطرات خود پیرامون این آشنایی بفرمایید؟ خانوادۀ آیت الله سید عبدالله شیرازی از دوران بسیار قدیم در جریان برخورد با رضا شاه ملعون و درگیری در مسجد گوهرشاد و مسئلۀ کشف حجاب در فعالیت‌های انقلابی و مخالفت با اقدامات ضداسلامی رژیم شاه ورود داشتند و به‌‌ همان علت هم از ایران به عراق کوچ کردند و در نجف مستقر شدند، در آنجا هم حرکت خودشان را علیه نظام شاهنشاهی ادامه دادند. نقطۀ مشترک بین مرحوم پدربزرگ ما سید عبدالله شیرازی و بعد پدر ما حضرت آیت الله سید محمدباقر موسوی شیرازی با حضرت امام مسیر و هدف مشترک بود. لذا به محض آنکه امام به نجف مشرف شدند از اولین افرادی که با امام اتصال پیدا کردند و با ایشان همراه شدند، مرحوم پدربزرگ ما مرحوم سید عبدالله شیرازی بود. ما هم در آن فضا رشد کردیم و از همین طریق با منویات حضرت امام رضوان الله علیه آشنا شدیم. لذا خود من در سن ۱۱، ۱۲ سالگی با امام آشنا شدم و اولین تقلید من هم از امام بود با وجود اینکه پدربزرگ من خود مرجع بودند و صاحب رساله. به مجرد اینکه حضرت امام وارد کاظمین شدند و بعد به کربلا مشرف شدند ما با شوق و شعف مشتاق دیدار حضرت امام بودیم. امام وقتی به نجف اشرف مشرف شدند برای اولین بار برای یک شخصیت غیرحکومتی حرم امیرالمؤمنین را قرُق کردند، قبلاً فقط برای شاه، رئیس جمهور، نخست وزیر حرم امیرالمؤمنین را قرُق می‌کردند، اما تنها موردی که برای یک شخصیت غیررسمی و غیرحکومتی حرم امیرالمؤمنین را قرُق کردند برای امام رضوان الله علیه بود. به یاد دارم که کسی نبود از علما و مراجع نجف که حظی از استقبال امام نداشته باشد، هر کسی به مقدار وسع خود وسیلۀ نقلیه در اختیار طلاب و افراد معمولی قرار می‌داد تا به استقبال امام بروند. در منطقه «خان النص» که تقریباً حد وسط بین نجف و کربلا است کربلایی‌ها امام را تا آنجا بدرقه کردند و از خان النص به نجف را نجفی‌ها ایشان را همراهی کردند. من هم جزء افرادی بودم که تا خان النص رسیدیم. و کافی است برای شما عرض کنم که مرحوم آقای شیخ نصرالله خلخالی صد عدد وسیلۀ نقلیه در اختیار طلاب قرار داد، وأین رقم در آن زمان که تعداد اتومبیل‌ها بسیار کم بود رقم بالایى بود، علت هم این بود که اکثر طلاب امکانات مادی نداشتند و حرکت برای آن‌ها با هزینه خود بسیار مشکل بود، مثل الان نبود که اکثر افراد وسیلۀ نقلیه داشته باشند و حرکت‌هایشان راحت باشد، آن زمان امکانات خیلی محدود بود وسایل نقلیه هم کم بود، به همین جهت پیدا کردن وسایل نقلیه از این مکان به آن مکان احتیاج به برنامه ریزی داشت. و وقتی امام رضوان الله علیه وارد نجف اشرف شدند مردم زیادی با ایشان وارد حرم شدند و حرم مملوّ إز جمعیت شده بود و من هم آن وقت تقریباً کوچک‌ترین معمم نجف بودم، در سن ۱۲ سالگی من معمم شدم و با همین قد کوچک و سن کم می‌توانستم خیلی جا‌ها را به اصطلاح خودمان میان بُر بزنم. امام رضوان الله علیه وقتی که رسیدند زیارت کردند و ایستادند بالای سر برای نماز زیارت در حال نماز با‌‌ همان قد کوتاه و سن کم رفتم جلو و دست ایشان را گرفتم و بوسیدم. این آغاز آشنایی ما با امام رضوان الله علیه از نزدیک بود. بر این اساس دوستانی که آرام آرام دور امام جمع شدند، دیگر همه همدیگر را می‌شناختیم، جمعیت کم بود، یعنی متأسفانه جریان روند حرکت امام در نجف یک روند خیلی حساسی بود، اول اینکه امام وارد نجف شدند نیروهای مختلف به ایشان نزدیک شدند، ولی بعد از اینکه دیدند که امام رضوان الله علیه کسی نیست که هدف خود را گم کند، مسیر خود را تغییر دهد آرام آرام موضعگیری‌ها فرق کرد، عوض شد و تا جایی رسید که من یادم است امام رضوان الله تعالی علیه نماز مغرب و عشا را در منزل خود می‌خواندند، مدرسۀ آقای بروجردی در یک وقتی حیاط و تمام طبقات و پشت بامش هم پُر می‌شد، ولى اواخر مجموع افرادی که پشت سر امام نماز جماعت می‌خواندند از ۱۰، ۱۵ نفر بیشتر نمی‌شدند. و هنوز این عبارت و تُن صدای حضرت امام در گوشم است که امام قبل از هجرت از نجف عبارتشان این بود، نجف مُرده است، من نجفی نیستم، من قمی هستم با همین لهجه. شما ببینید درد دل امام رضوان الله تعالی علیه تا کجا بود که با این بیان صحبت می‌کردند. صحنه های زیای را خود من در دوران غربت امام در نجف دیدم. شخصی از طلبه‌ها را دیدم که می‌آمد و امام داشتند می‌رفتند، در نجف پیاده رو‌ها ی خیابان‌ها مسقف است امام داشتند حرکت می‌کردند و این طلبه داشت می‌آمد به طرف مقابل. بعد دید که حتمآً روبرو خواهد شد با امام، برای اینکه از حضور مقابل امام فرار کند، از این پیاده رو رفت به پیاده روی دیگر، پیاده رویش را عوض کرد چون می‌خواست با امام روبرو نشود و در محضوریت گیر نکند. از این قبیل زیاد بود. یکی از کارهای بسیار زیبای بعضی از دوستان در دورۀ امام برای اینکه فضای صمیمت را بین مراجع بیشتر کنند این بود که دو نفر از دوستان بسیار خوبمان یکی آیت الله رحمت و یکی هم آیت الله ناصری، این‌ها می‌خواستند ازدواج کنند و آقای ناصری و آقای رحمت می‌آیند از طرف دختر وکالت می‌دهند به مرحوم پدربزرگ ما و آقای ناصری، چون دختر نوه‌شان بود عملاً ولایت داشتند و آقای ناصری وکالت خود را داد به امام، یعنی معکوس هم کار کردند، که جهت اجراى عقد شب جمعه این دو مرجع برای اجرای عقد در حرم امیر المؤمنین علیه السلام کنار هم قرار بگیرند. یعنی فضا اینطور بود که این‌ها باید یک موضوعی را ایجاد می‌کردند تا در نظر عموم مراجع کنار هم قرار بگیرند و به خصوص فضای عمومی امام را غریب نداند. دوران بسیار سختی در نجف بود. حاج آقا مجموعاً رویکرد حضرت امام در حوزه نجف، ایجاد اجماع، توافق و همدلی با سایر مراجع بزرگوار بود، ارزیابی شما از این تلاش امام چیست؟ بالا‌تر از آن، امام سعی داشتند که مرحوم حاج آقا مصطفی درس آیت الله خوئی برود و خیلی دنبال این بودند که ارتباطات تنگاتنگ داشته باشند. با مرحوم پدربزرگ ما هم خیلی صمیمی بودند و آخرین ملاقاتی هم که مرحوم پدربزرگ ما قبل از خارج شدن از نجف و آمدنشان به ایران با مراجع داشتند با امام رضوان الله تعالی عیله بود و مفصلاً صحبت کردند. خود من چندین بار از نجف قاچاقی می‌رفتم ومی آمدم با گذرنامه های جعلی چندین بار پیام حضرت امام را برای مرحوم پدربزرگم آوردم، و بالعکس، اصلاً چون مبنای امام اینطور نبود که نیرویشان را به اصطلاح خودمان پخش کنند. یکی از علمای لبنان به نجف رفته بود خدمت امام و این را در خاطرات خودش هم نوشته و چاپ شده مرحوم شیخ محمد جواد مغنیه، می‌گفت ما رفتیم نجف و شروع کردیم از وحدت اسلامی با امام صحبت کردن، ایشان گفتند شاه باید برود. آن وقت‌ها هیچ علامتی، هیچ نشانی از اینکه شاه ضعفی دارد، ممکن است که نظام شاهنشاهی سرنگون شود اصلاً وجود نداشت. می‌گفت ما که از منزل امام آمدیم بیرون و تصور کردیم که امام یک مشکلی دارد، وگرنه ما رفتیم صحبت از وحدت اسلامی بین مذاهب کنیم و امام می‌گوید شاه باید برود. چه تناسبی بین حرف ما و جوابی که او داده بود ما نفهمیدیم و جواب آن را بعد از سرنگونی شاه فهمیدیم که با وجود شاه وحدت اسلامی ممکن نیست، شاه کسی است که روابط تنگاتنگ با اسرائیل و صهیونیسم دارد و آن‌ها حاضر نیستند و امکان ندارد که اجازه بدهند که جهان اسلامی به هم نزدیک شود و متحد شود. بعد خودش می‌گوید بعد از اینکه انقلاب پیروز شد ما تازه فهمیدیم که حرف امام درست بود و ما نفهمیدیم. این را آقای مغنیه چه سالی نقل می‌کند؟ در خاطراتشان نوشتند. وقتی که امام در نجف بودند. لذا این مسئله خیلی مهم است که نگاه امام خیلی نگاه دقیقی بود، معتقد به این نبودند که نیرو‌هایشان را باید پخش کنند، حرکت شعاری انجام نمی‌دادند، مثلاً در دوران جنگ اول اسرائیل که آمد لبنان را یک مقدار اشغال کرد و من از نجف رفتم خدمت امام، اوج جنگ بود، گفتم خوب است که شما یک پیامی برای تقویت نیرو‌ها بدهید. امام عبارتشان این بود، من آنجا کسی را ندارم، برای که بنویسم؟ این خیلی حرف است! که امام دنبال این نبودند که حالا یک چیزی گفته بشود، یک چیزی نقل بشود، گفتند من کسی را ندارم، برای که بنویسم؟ یعنی مخاطب اگر در جایی داشتند از افرادی که مورد اعتمادشان بودند و آن‌ها هم امام را قبول داشتند آن‌ها را مخاطب قرار می‌دادند، اما اینکه نه همینطوری فقط برای اینکه ثبت بشود که بیانیه ای دادند، موضعی اعلام کردند این را انجام نمی‌دادند. حتی در پاریس به یاد دارم یکی از دانشجو‌ها از امام پرسید که امام ما درس می‌خوانیم و الان مبارزه شده، آیا درسمان را ادامه بدهیم یا بیائیم به مبارزه ملحق بشویم؟ امام خیلی راحت گفتند من هم در نجف درس داشتم ول کردم آمدم اینجا مشغول مبارزه هستم؛ با همین عبارت. یعنی هیچ نیرویشان را پخش نمی‌کردند این طرف و آن طرف و روی یک نقطه متمرکز کرد و آن نقطه هم نقطه ای بود که روابط عاشقانۀ متقابل، یعنی هم مردم ایران عشق به امام داشتند، هم امام عشق به مردم ایران داشت، یعنی این مسئلۀ طرفینی بود. اما به عکس آن در عراق من به یاد دارم اولین عکس امام روی جلد در مجله های عربی مجله ای بود به نام «الوطن العربی» که روی جلد عکس امام را گذاشته بود خود من دیدم روی دکه های فروش مطبوعات نجف بود کسی باور نمی‌کرد امامی که ۱۰، ۱۵ سال نجف بودند و ما هر روز أیشان را می‌دیدم همین فرد اینقدر موثر و مهم باشد، یعنی اگر عکس را می‌دیدند تعجب می‌کردند، خب امام هر روز به طور مداوم و منظم به حرم می‌رفتند و می‌آمدند، نجف آن وقت هم کوچک بود و رفت و آمد امام در اذهان به طور کامل شکل گرفته بود. طیف جوان، طیف فرهیخته و روشنفکر تازه از راه آن مجله خبردار شدند که این کسی که اینجا است، بغل گوشمان است چه شخصیتی است، اینقدر فضا را نسبت به امام در عراق قفل کرده بودند. ولی به عکس زوار ایرانی که می‌آمدند، با ترس و لرز هم می‌آمدند چون ساواک و شاه بود من این صحنه را می‌دیدم که مثلاً امام وقتی داشتند اذن دخول را برای ورود به حرم امیرالمؤمنین می‌خواندند زوار ایرانی می‌آمدند و تا متوجه می‌شدند ایشان آقای خمینی هستند ولو دزدکی هم شده بود می‌آمد و سریع دست امام را می‌بوسید و دور می‌شد که نتوانند اذیت و آزارش کنند. یعنی فرق بین دو فضا، یک فضا ۱۵ سال امام در آنجا بودند و تعجب می‌کرد که عکس این شخصیت پشت جلد مجله است و اینقدر نقش دارد و ما خبر نداریم، آن یکی می‌آمد و دزدکی هم حاضر بود برسد و یک لحظه ای هم به امام نزدیک بشود و دست امام را ببوسد ولو اینکه ساواک هم دنبالش باشند. فضای عجیبی بود و حتی شما حساب کنید خروج امام از نجف طوری بود که نجفی‌ها هیچ کدام نفهمیدند، اینقدر فضا بد بود، چرا؟ چون در آن مقطع فضا فضای بسیار بسته ای بود. مهاجرت امام از نجف به پاریس چگونه شکل گرفت، آیا خاطراتی از آن برهه دارید؟ جریان پاریس هم خیلی جالب است، وقتی امام نتوانستند وارد کویت بشوند به نظر ما گزینۀ اول ایشان گزینۀ سوریه و لبنان بود، گزینۀ پاریس شاید نبود، و بر همین اساس همراه آقای محتشمی‌پور، آقای هادی غفاری، آقای علی جنتی و چند نفر از دوستان دیگر رفتیم فرودگاه دمشق به انتظار اولین هواپیمایی که از بغداد بیاید، گفتیم احتمالاً امام از آنجا به سوریه می‌آیند. حالا هواپیما از بغداد نشسته و ما هیچ کدام جرأت نمی‌کنیم بگوئیم که آیا امام خمینی در هواپیما هستند؟ ایستادیم و می‌پرسیدیم یک سیدی، پیرمردی در هواپیما نبود؟ به این شکل تا فهمیدیم نیستند بعدازظهرش بود که فهمیدیم امام وارد پاریس شدند. و جالب اینکه امام وقتی وارد پاریس می‌شوند دولت فرانسه نمی‌فهمد، خبردار نمی‌شوند، علت اینکه اسمشان در گذرنامه روح الله مصطفوی است و اینطور که مرحوم حاج احمد آقا خودشان به من گفت، بنی صدر و قطب زاده هر دو آمده بودند فرودگاه، ولی بنی صدر راننده داشت و آنجا چون ماشین شخصی نمی‌توانست پارک کند همینطور در محوطه می‌چرخید، قطب زاده چون همراه نداشته ماشین را گذاشته بود در پارکینگ، ولی گذرنامۀ امام را قطب زاده می‌برد و مهر ورود می‌زند، ولى وقتى امام می‌آیند خارج بشوند با مرحوم احمد آقا و بنی صدر و صادق قطب زاده آنجا یک دفعه ماشین بنی صدر می‌رسد، و امام سوار ماشین بنی صدر می‌شوند، خود احمد آقا به من گفت من دلم برای قطب زاده سوخت که زحمت را او کشیده و همه چیز به نام بنی صدر ثبت بشود به امام گفتم حاج آقا من با آقای قطب زاده می‌آیم، و من سوار ماشین قطب زاده شدم چون اگر من سوار نمی‌شدم ماشین او خالی می‌آمد و مناسب نبود. وقتی هم وارد منزل سودابه صدیفى می‌شوند دولت خبر نداشت، بچه‌های ایرانی قبل از مقامات فرانسوی خبردار می‌شوند و گروه گروه به دیدن امام رضوان الله علیه می‌آیند. ایرانی‌ها زود‌تر خبردار شدند تا مقامات دولتی. خانه‌های آنجا چون اکثراً از چوب ساخته شده‌اند و دانشجوهایی که آنجا بودند نمی‌توانستند صبر کنند تا فردا صبح و رفت و آمدشان ادامه داشت همسایه‌ها بابت مزاحمت و رفت و آمد‌ها به پلیس زنگ می‌زنند، چون راه پله هاى چوبى صدا می‌کردند و نمی‌گذاشت بخوابند تا ساعت ۲، ۳ نصف شب. این‌ها شکایت می‌کنند که مزاحمین اینجا هستند. وقتی پلیس می‌آید که ببیند چیست، چه خبر است، منشاء مزاحمت چیست تازه می‌فهمد که کسی به نام امام خمینی آنجا هستند و آن‌ها دیگر نمی‌توانستند کاری بکنند، یعنی نمی‌توانستند امام را اخراج کنند، یعنی شاید اگر این‌ها در فرودگاه قبل از ورود می‌فهمیدند‌‌ همان حرکت را می‌کردند که کویت کرد. یعنی فرق بین کویت و فرانسه این بود که کویت هنوز امام منطقۀ حدود مرز را رد نکرده بودند، ولی امام آمدند در پاریس مستقر شدند و اخراج یک عمل دیگری را می‌خواست، چون وارد شهر شدند. ولی از‌‌ همان فردا دولت فرانسه آمد و خواست به اصطلاح خودمان آن چیزی را که شده به نفع خودش بچرخاند. آمدند پیش امام که ما روابطمان با شاه خوب است و می‌خواهیم که شما فعالیت سیاسی نداشته باشید. شما هم در پاریس به امام ملحق شدید؟ بله ما هم از سوریه به فرانسه آمدیم؛ آقای دکتر عسگری بود که در نوفل لوشاتو یک خانه‌ای داشت که امام رفتند آنجا، خارج از پاریس بود، بعد از اینکه امام منتقل شدند از پاریس تقریباً یک ساعت باید رانندگی کرد تا رسید آنجا، دانشجو‌ها هم امکانات آنچنانی نداشتند که بتوانند به طور مستقل برسند لذا یک ماشین فولکس دست دوم را تهیه کردند که هر کس می‌خواهد برود بیاید منطقهای که قبلاً بودند مثلاً نیم ساعت قبل از ظهر این فولکس می‌نی بوس افراد را سوار می‌کرد می‌برد نوفل لوشاتو، به یاد دارم اول‌ها که امام نماز جماعت می‌خواندند نوفل لوشاتو تعداد افرادی که بودند شاید ۱۰ نفر بیشتر نمی‌شدند با همۀ افراد بودیم، مثلاً من بودم، آقای محتشمی بود، مرحوم آقای فردوسی پور بود، اشخاص می‌آمدند سر تا پایش ۱۰ نفر، ۱۵ نفر بیشتر نمی‌شد. بعد کم کم افکار عمومی پاریس نزدیک شدند به امام، تبلیغات آنجا شروع شد. ولی جالب بود اولین حرکت تبلیغی امام خیلی بامزه بود که چطور انجام گرفت. رئیس تحریر اگر اشتباه نکنم مجلۀ تایمز لندن می‌آید و می‌خواهد با امام مصاحبه کند، خب کار‌تر می‌آید به استقبال او، شاه تا دم در کاخ می‌رود به استقبالش، آمد آنجا و دید که دوستان از جمله مرحوم آقای املایی که ایشان هم با‌‌ همان لباس خودمانی که در منزل می‌نشینند نشستهاند وقتی هم آمد دم درب ایستاد هیچ کس محل نداد، این شخص عصبانی شد، فریاد زد این چه وضعی است کار‌تر به استقبال من می‌آید، شاه تا دم در کاخ من را بدرقه می‌کند، این چیست شما به من محل نمی‌دهید؟ آقای املایی گفت ما برای همین انقلاب کردیم. البته خبرنگارهای غربی یک مقداری پوست کلفت هستند، یعنی اینطور نیست که اگر کسی به ذوقشان زد از صحنه خارج بشوند. بعد دید این مدل نگرفت فیتیله اش پائین آورد، خودش ماشین آخرین مدل داشت، می‌گوید که من می‌خواهم با امام مصاحبه کنم؛ آقای املایى و دوستان می‌گویند که مصاحبه با امام یک شرط دارد، اولاً اگر بخواهی مصاحبه کنی ما تنظیم می‌کنیم و شما به نوفل لوشاتو می‌روید، باید صبر کنید تا ماشین فولکس واگن بیاید و شما همراه دانشجو‌ها بروید نوفل لوشاتو، بعد هم وقتی امام نماز می‌خوانند بعد از نماز سخنرانی می‌کنند، سخنرانی امام را شما می‌روید ترجمه می‌کنید به انگلیسی و به عنوان مصاحبه پخش می‌کنید و عکس امام را پشت جلد مجله می‌گذارید. چون ما از امام تقلید می‌کنیم که به اصطلاح خودمان فعالیت سیاسی نکنیم. او هم می‌پذیرد صبر می‌کند تا با ماشین فولکس واگن بیاید نوفل لوشاتو. آن روز هم اتفاقاً تعداد دانشجو‌ها زیاد بود در نتیجه ۱۰، ۲۰ نفر روی هم سوار شده بودند او هم بود و به نوفل لوشاتو رسید. طبق توافق امام سخنرانی کردند و بعد هم ترجمه از فارسی به انگلیسی کرد و اولین شکستن آن فضای محاصرۀ تبلیغاتی آنجا انجام گرفت. البته در اصل موضوع شکستن حصر مطبوعاتی کلی اولین مصاحبۀ امام با لوموند بود که در نجف انجام شد. آن وقت‌ها مثل الان نبود که محدودیتی باشد در نقل و انتقال، نیروهای ما مثلاً خودمان در آلمان بودیم بدون ویزا می‌رفتیم، به فرانسه بدون ویزا وارد می‌شدیم، اینطور نبود که بخواهیم مثل الان ۶ ماه قبل درخواست ویزا بدهیم که آیا بدهند یا ندهند، من و آقای جنتی از فرانسه آمدیم رم ایتالیا، بعد هر دویمان کارمان بر خلاف قانون بود، سه، چهار گذرنامه در جیبمان بود، شب می‌خواستیم برویم رم بخوابیم نشستیم قبل از قسمت گذرنامه با هم مشورت کردیم که از کدام گذرنامه استفاده کنیم، بعد یکی از گذرنامه‌ها را از جیبمان درآوردیم و آن‌ها هم مهر زدند و شب رفتیم خوابیدیم و فردایش برگشتیم آمدیم. یعنی اینطور نبود که محدودیت باشد. موضوع گذرنامه‌ را که فرمودید می‌گویند شهید محمد منتظری در این کار خیلی حرفه‌ای بود شما چطور این پاسپورت‌ها را درست می‌کردید؟ ببینید آن وقت به قول خود محمد منتظری می‌گفت دنیا ما را آدم حساب نمی‌کرد، در نتیجه حالا اسم او را آوردیم من یک صحنهای را از او بگویم خیلی جالب بود، یک بار گذرنامۀ جعلی داشت سر مرز سوریه، می‌رسد به مأمور گذرنامه را می‌دهد، مامور می‌گوید مدت این گذرنامه تمام شده، مرحوم منتظری می‌گوید این گذرنامه از بیخ خراب است. مامور می‌گوید نه هیچ چیزیاش نیست، محمد منتظرًى می‌گوید قصه از اینجا بالاتره، کیفش را باز می‌کند خودش تاریخش را درست می‌کند و یک مهر می‌زند می‌گوید بگیر واو هم مهر می‌زند. یعنی اینقدر واقعاً ما را آدم حساب نمی‌کردند و جدی نمی‌گرفتند. مثلاً مرز لبنان و سوریه طوری بود که تقریباً اکثر افرادی که می‌آمدند قاچاقی رد می‌کردم لبنان، خیلی از کارمندهای ادارۀ گذرنامۀ مرز لبنان فکر می‌کردند که من دکانی باز کردم، می‌گفتند سید یک چیزی هم به ما بده. نگاه‌شان این بود، نگاه اینکه مثلاً ما هدفی داریم، مبنایی کار می‌کنیم، مثلاً آقای هادی غفاری یک بار آمد می‌خواستیم او را رد کنیم در آن شیفت افسری که بود که گیر داد گفت نمی‌شود رد بشوید. یکی از دوستان کارمند آنجا گفت بگذار شیفت این آقا تمام شود، شیفت که عوض شد من تنظیم می‌کنم. ما هم همینطور نشستیم شیفت که عوض شد یکی از اتوبوسهایی که آمد می‌خواستند گذرنامه‌ها آن‌ها را چِک کنند اشاره کرد که از پشت اتوبوس رد شو برو. هادی غفاری را هم اینطور رد کردیم. خود آقای محتشمی پور را همینطور، خیلی از دوستانی که آمدند ما به این شکل رد می‌کردیم و آن موقع هم با نگاه اینکه ما کار قاچاق انجام می‌دهیم، نه اینکه کار مبارزاتی انجام می‌دهیم انجام می‌دادند. در فرودگاه بیروت مدلهای مختلفی داشتیم که افراد را رد می‌کردیم، در سوریه همینطور، مثلاً خود من چندین گذرنامه عوض می‌کردم و از دمشق به اردن می‌رفتم، از اردن یک گذرنامه جعلی درست می‌کردم. بعد یکی دیگر از دوستانمان آقای صداقت مثل اینکه یک گذرنامۀ جعلی ایرانی داشت مال یک جوان ۲۱ ساله، خود او آن وقت ۴۰ سال داشت، گفت ما رفتیم مرز اردن افسر گذرنامه را دید گفت این گذرنامه جعلی است. گفتم نه چرا جعلی است؟ گفت این گذرنامه داد می‌زند ۲۱ ساله کجا؟ قیافه را ببین. اختلاف سن داد می‌زند. او هم خیلی با خونسردی کله اش یک مقدار تاس بود دست بلند کرد وبا شدت می‌زند روی سر خود می‌گوید «زمانه من را پیر کرد». او هم با خونسردی خوشش می‌آید مهر می‌زند و می‌گوید برو. یعنی اینطور بود که هیچ محاسبه‌ای اینکه اصلاًَ الان این خطری برای ما دارد نبود خیلی راحت عمل می‌کردند. این مسائل بعد یک مقداری حساس شد. مثلاً خود من اولین گذرنامۀ ایرانی که گرفتم حدود ۷، ۸ سال بعد از مسافرتهای متعدد بود، با گذرنامۀ جعلی چندین بار آمده بودم ایران آمده بودم، رفتم درخواست گذرنامه دادم به کنسولگری ایران در کربلا. بحث باز شد، این دوران سخت ما هم مهم است، همه‌مان کل افرادی که در خارج بودند شهید محمد منتظرى و بنده ودوستان دیگر دوران بسیار سختى داشتیم و در عین حال الان وقتی وصف می‌کنیم آن دوران را بسیار شیرین است، آن وقت خیلی سخت بود. رفتم درخواست گذرنامه دادم، سرکنسول گفت یک سال طول می‌کشد تا از تهران جواب بیاید، من آنجا طوری صحبت کردم که دل او به حالم رحم آمد، گفت من می‌نویسم که ۶ ماهه جواب بیاید. من در طول این ۶ ماه ۶۰ بار سفر این ور و آن ور سفر کردم. یک بار که رفتم نجف دامادمان گفت من می‌روم کنسولگری کربلا گفتم بپرس ببین جواب گذرنامۀ من آمده یا نه؟ رفت و آمد گفت بله آمده. حالا من دو روز قبل رسیده بودم نجف. رفت و گفت بله، من رفتم کربلا مراجعه کردم گفتم بدهید، گفتند شناسنامه را بده تا اصل آن را بدهیم. من در آن مقطع آمده بودم ایران و شناسنامۀ المثنی صادر کرده بودم از ایران، دیدم الان من شناسنامۀ المثنی بدهم این‌ها فکر می‌کنند تو نجف هستی، ایران چطور رفتی، شناسنامۀ المثنی چطور گرفتی؟ به هر حال بحث مفصل است تا اینکه ما او را قانع کردیم که بیایند بر اساس دفتر سجلات خودمان، چون ما متولد نجف هستیم بر اساس آن بدهند. مأمور ثبت احوال آمد سجل را باز کرد گفت آقا شما ایران هم رفتی، شناسنامۀ المثنی هم صادر کردی؟ ما را بگو، آن وقت کامپیو‌تر بود، ماندم! خیلی جایش هم بود که آدم جا بخورد که من آمدم شناسنامه از تهران صادر کردم آنجا منعکس شده، در دفتر سجلات ما منعکس شده که شناسنامۀ المثنی به این تاریخ صادر شده است. ما عادت کردیم که از رو نرویم، گفتم ببین من از نجف تا اینجا بیایم نصف گوشتم آب می‌شود از این ایست بازرسی‌هایی که است، اگر من می‌توانستم بروم ایران و بیایم خب گذرنامه می‌خواستم چه کنم؟ با این فرمول آن‌ها را قانع کردم که نه. بعد گفت ما باید یک مدرکی داشته باشیم که شما ایران نرفتید؟ گفتم چکار کنم؟ گفت شما باید بروید نجف از دو نفر از علمای نجف مکتوب بیاورید که شما در این مدت یک سال مسافرت نکردید. گفتم چه کسانی؟ دو نفر را اسم برد که الان نمی‌خواهم اسمشان را بیاورم. من هم سوار ماشین شدم رفتم نجف و متنی را که گفته بود نمی‌شد که من از این‌ها بخواهم پس اول یک متن وسط تهیه وبه امضاى آنان رساندم ولى مورد قبول قرار نگرفت بعد متن دیگرى تهیه کردم وآن‌ها امضا کردند واز این طریق اولین گذرنامه رسمى بدستم رسید. از آنجا بیرون آمدم رفتم ادارۀ اقامت عراق رویش خروجى بزنند، افسر اقامت گفت شما باید تازه بروید نجف دادگاه که شما چرا در این مدت اقامت نگرفتید؟ گفتم ببین هنوز جوهر امضای کنسولگری خشک نشده، من همین الان گرفته ام، چون دو ساختمان نزدیک هم بودند، گفت این موضوع فرق کرده شما از ۱۸ سالگی باید اقامت داشته باشید، و الان نداری و باید بروی دادگاه. سوار ماشین شدم آمدم بغداد و از بغداد سوار ماشین شدم آمدم سوریه، با گذرنامۀ دیگری وارد سوریه شدم، وقتی آمدم از سوریه خارج بشوم به جای اینکه بروم قسمت خروج رفتم قسمت ورود، گذرنامۀ ایرانى را گذاشتم جلو مامور، نگاه کرد، گفت شما از کجا آمدی؟ گفتم چطور؟ گفت این گذرنامه صادرۀ عراق است، شما مرز سوریه لبنان هستید، هیچ مهر خروج هم اینجا نخورده. گفتم مگر اینجا چند تا کشور هم جوار سوریه است؟ گفت پس خروجى لبنان ندارى. گتفم خروجی کدام است، مگر در لبنان دولتی هست. گفت خب من الان ویزا بزنم اینجا از من می‌پرسند این آقا با هلیکوپتر آمده اینجا؟ چطور آمد؟ خروجی از هیچ کشوری نخورده از من ورودی بخورد. گفتم نه گذرنامه زبان دارد حرف بزند، نه تو می‌خواهی از کل صفحات گذرنامه کپی بگیری، نه من می‌خواهم اذیتت کنم بزن بریم. او هم قانع شد ومهر ویزا را زد، وقتی ورودی زد چون می‌خواهم بروم لبنان، از آنجا مستقیم آمدم قسمت خروج، آن افسری که آنجا بود اینجا من را دید گفت چی شد؟ تو که الان ورودی زدی؟ گفتم من فکر کردم الان اگر بخواهم بروم سوریه شب کجا بخوابم، حالا چون ویزا ۱۵ روز دوام دارد می‌روم لبنان می‌خوابم فردا صبح می‌آیم. گذرنامۀ رسمی ما به این شکل شد که گذرنامه صادرۀ کربلا است و ورودش هم مرز سوریه لبنان است! همه‌مان از این مدل کار‌ها داشتیم و در نتیجه آن دوران دوران بسیار سختی بود. شما حساب کنید دکتر جلیل ضرابی اولین سفیری که امام در واشنگتن تعیین کردند، وقتی دانشجویان رفتند سفارت ایران در واشنگتن را اشغال کردند امام اولین سفیری که در واشنگتن تعیین کردند ایشان بود از دوستانمان بود. ایشان یک کلمه عربی بلد نبود، دکتر بود در بیروت، قرار بود که برود نجف خدمت امام برسد، حالا خود من گذرنامه‌ام جعلی، او هم یک کلمه عربی بلد نبود، ما از کسی گذرنامه‌اش را گرفتیم و عکس او را عوض کردیم و عکس دکتر را گذاشتیم بعد من او را بردم در شرایطی که احتیاج نباشد یک کلمه عربی صحبت کند، لو نرود. بعد رفتیم سه، چهار روز نجف بودیم بعد هم برگشتیم بیروت گذرنامه را برگرداندیم با عکس خودش، هیچ کس نفهمید که اصلاً کسی با آن سفر کرده. دوران بسیار سختی بود. یعنی اولین ثبت بچه‌هایم و خانوادهام در سجلات رسمی ایران بعد از پیروزی انقلاب بود. یعنی ثبت نداشتند، من چهار تا بچه داشتم نه خودم، نه خانمم نه ثبت ازدواج داشتیم نه هیچ چیز، به هیچ کس هم نمی‌توانستیم بگوئیم. مثلاً عراقی می‌آمد لبنان می‌گفت خدا لعنت کند صدام را، در نتیجه فضای شیعه او را قبول می‌کرد به علت اینکه آن‌ها مظلوم هستند. اما در زمان شاه به عکس بود، فضای لبنان اینگونه نبود و امکان نداشت کسی بیاید آنجا و اعلام کند من که هستم. من به یاد دارم یکی از علما آمده بود لبنان خود من در جلسه دیدم جمعی از علمای آنجا عبارتشان این بود که ما از شما می‌خواهیم که شما از فلان شخصیت مذهبی ایران بخواهید که از شاه ایران بخواهد که شاه ایران از آمریکا بخواهد که آمریکا به اسرائیل فشار بیاورد که اسرائیل جنوب لبنان را بمباران نکند. یعنی این نگاه‌ها بود و شاه را تمام شیعه می‌شناختند. خب شما حساب کنید در آن فضا می‌خواهید بگوئید شاه جنایتکار است، شاه مزدور اسرائیل است. آقای حمید روحانی خود او برای من نقل کرد که وقتی داشت جلد اول نهضت امام خمینی را در بیروت تنظیم می‌کرد و چاپ می‌کرد رفته بود سراغ یک چاپخانۀ بسیار عقبافتاده، که بعد خودم هم بعضی چیز‌ها را آنجا چاپ می‌کردم، خیلی عقب افتاده، هیچ کس هم نمی‌شناختش. بعد از انقلاب فهمیدیم که گزارشات هر مجموعهای که آقای روحانی چاپ می‌کرده نه اینکه کتاب کجا چاپ شده، نه مراحل مختلف، یعنی هر ۳۶ صفحه، ۳۶ صفحهای که چاپ می‌شده گزارش آن به ساواک می‌رسیده است. یعنی شما حساب کنید در آن فضا بخواهید کار کنید. من یک بار برای اینکه اولین پوس‌تر امام را در بیروت می‌خواستیم بچسبانیم حتی در این حد من مجبور شدم یک دعوای ساختگی با خانوادهام درست کنم که ایشان از من قهر کنند و بروند به خانۀ پدر و مادرشان که خانۀ ما خالی شود و در نتیجه بچههایی که می‌خواهند عکس امام را بیاورند پخش کنند بیایند و کارشان را انجام دهند. و بعد از اینکه کار انجام شد رفتم و ایشان را دوباره راضی کردم و به منزل برگشتیم. یعنی تا این حد فضا پیچیده بود که من در خانۀ خودم هم نمی‌توانم به راحتی حرکت کنم. خواهر ما خانم دباغ کسی نمی‌دانست که ایشان شوهر دارند، بچه دارند، داماد دارند، و می‌آمدند و می‌نشستیم با هم بنده ویک دو نفر دیگر، خانم من چون نمی‌دانست چه خبر است می‌گفت شما مگر دین ندارید با زن نامحرم می‌نشینید جلسه می‌گذارید؟ یعنی اینقدر فضا بسته بود، نمی‌توانستیم بگوئیم ما که هستیم؟ چه می‌خواهیم؟ خدا رحمت کند محمد منتظری را. می‌خواستیم پیامهای امام را تایپ کنیم. تقریباً از نقطۀ آغاز من پیامهاى امام را ترجمه به زبان عربی کرده و تایپ می‌کردم وتوزیع می‌کردم وبه دست وسائل خبرى می‌رساندم، خود او هم ضعیف البنیه بود و هم ضعیف الجثه، یادم است یک روز دیدم بر کولش یک دانه از این دکتیلوهای قدیمى و سنگین، خیلی هم سنگین بود، گذاشته بود و آورد منزل ما، ما رفتیم در یک اتاق مخصوص این کار، این‌ها را مخفى کردیم، با یک دستگاه استنسل، نشستیم تایپ می‌کردیم و بعد تکثیر می‌کردیم و به جاهای دیگر پخش می‌کردیم. یک دوران خیلی سختی بود. آنهایی که الان شرایط امروز را می‌بینند نمی‌توانند آن سختی دوران ما را درک کنند، یعنی هر چقدر هم ما برایشان بگوئیم به عنوان یک فیلم می‌بینند، نمی‌توانند به عنوان یک واقعیت درک کنند. خود امام هم همینطور، امام دوران بسیار بسیار سختی را در نجف گذراندند، چون برنامۀ شاه همین بود که امام را بیاورد در کنار مراجع دیگر در نجف قرار بدهد و در نتیجه یک اصطکاکی ایجاد شود و چون امام تازه وارد هستند و آن طرف هم چون مراجع در حوزۀ نجف ریشهدار هستند امام را از این راه به عزلت بکشند و به اصطلاح خودشان تا یک مراحلی پیش رفتند. همین امامی که صد و اندى، هزار نفر به استقبالش آمدند. آن وقت برای هیچ کس اینچنین استقبالی نشده بود، بعد وقتی خواستند خارج بشوند هیچ کس نفهمید، آن نقطۀ آغازین و این نقطۀ پایان. لذا الان من به بعضی از دوستانی که نسل امروز هستند بعضی وقت‌ها عرض می‌کنم می‌گویم که مثال ما و شما مثل افرادی است که بیماری داشتند، رفتند نزد دکتر و دکتر گفت یک قرص صبح بخور، یک قرص ظهر بخور، یک قرص شب بخور، و این قرص‌ها را می‌خورد، استفاده هم می‌کند و بیماری اش رفع می‌شود و با مرور زمان سه روز، چهار روز، یک هفته، دو هفته تا خوب بشود. مشکلی که الان است این است که آن قرصهایی که ما خوردیم آرام آرام، روزی یک بار، هفته‌ای یک بار، غیره، بسیاری از افرادی که الان می‌خواهند آن مراحل را خلاصه کنند مثل کسی که قرص یک هفته را بگذارد در دهانش و یک دفعه قورت بدهد، خب این شفادهنده که نیست هیچ، به قبرستان فرستادن هم هست، یعنی‌‌ همان قرصی که اگر طبق دستور دکتر عمل کند خوب می‌شود،‌‌ همان قرص را اگر شما جمع کنید و مال یک هفته را با هم بخورید مفید نیست و کشنده هم است. متأسفانه خیلی از جریانات برای نسل موجود به شکل قرصهای یک دفعه‌ای مطرح می‌شود و به همین براى بسیارى از نسل جوان قابل هضم نیست. من یک صحنۀ کوچکی را برای شما نقل کنم که در مرحلۀ رحلت حضرت امام دأب من این بود که هر وقت می‌خواستم از اینجا به لبنان بروم آخرین نقطه ام خداحافظی با امام بود، وقتی هم که می‌رسیدم شب می‌رسیدم معمولاً صبح برای دست‌بوسی می رفتم جماران. آخرین باری که خورد به کسالت حضرت امام من به مرحوم آقای توسلى گفتم ما می‌رویم لبنان من می‌خواهم خدمت امام برسم. گفت امام کسالت دارند نمی‌دانم چه پیش خواهد آمد، شما بیا ببینیم چه می‌شود. من هم با خانواده آمدم وقتی رسیدم با آقای توسلى صحبت کردم آقای توسلى به من گفت سید، احمد آقا ایستاده نمی‌گذارد کسی وارد بشود. خانم شما همین نزدیکی‌ها باشد که اگر دیدم رفت یک مقدار دور شد به شما بگویم بیا. من به خانمم گفتم. خانمم گفت اگر صحت و سلامت امام است ما نمی‌خواهیم. بالأخره یک دفعه دیدم آقای توسلى گفت سریع بیا. ما رفتیم و دست امام را بوس کردیم. دختر من که الان ۲۴ سال دارد او کوچک بود، بعد وقتی بلندش کردیم و دست امام را گفتیم ببوس، امام لطف کردند و به اصطلاح خودمان با دستشان با موهای او بازی کردند، وآن زمان خانم ما به پسر دومم حامله بود. وقتی آمدیم و خورد به رحلت حضرت امام این دختر من عبارت خیلی مهمی را گفت، گفت بابا فردا وقتی برادر من به دنیا بیاید من چطور به او تفهیم کنم که ما می‌رفتیم پیش امام و امام ما را مورد تفقد قرار می‌دادند؟ چطور من می‌توانم این را به او تفهیم کنم. این در حد یک بچه است که خود او بوده، درک کرده، علیرغم اینکه سن او کم است ولی نمی‌داند آن را چطور منتقل کند به نسلی که امام را ندیده است. این به عنوان یک مثال کوچک است، ولی اگر بخواهیم در مسائل کلان هم بگوئیم همین می‌شود. خیلی از مشکلاتی که الان است منشاش این است که این نسلی که الان است امام را ندیده، امام را درک نکرده، نه فقط ندیده، امام را هم درک نکرده، یک چیزی از امام جسته گریخته شنیده از افراد مختلف و از زاویۀ نگاههای مختلف به امام و در نتیجه هر کسی در یک کانالی قرار گرفته و امام را از آن کانال می‌شناسد. اگر در کانال افرادی قرار گرفته باشد که امام را قبول ندارند تمام آن چیزهایی که شنیده از نگاه منفی بوده و در نتیجه او منفی می‌شود. بعضی افراد حتی در نگاه مثبت در کانال افرادی قرار گرفتند که تصویری که از امام برایشان محقق شده تصویر نادرست است و درنتیجه بر اساس آن امام را شناختند و خیلی از چهرههایی که در این مقطع طولانی که با امام رضوان الله تعالی بودند این‌ها را نمی‌تواند تشخیص بدهد، فکر می‌کند مسئولی که در زمان غربت امام با امام بودند فکر می‌کند آنجا پایشان را دراز کرده بودند، نمی‌دانند آنهایی که با امام بودند با زمین و زمان درگیر بودند. من به یاد دارم خود من در نجف وقتی که می‌خواستیم نماز جمعه بخوانیم در تپه‌ا‌ی به نام جبل الحویشش که آنجا یک در به منزل مرحوم آقای دکتر محمد صادقی باز می‌شد و ایشان امام جمعۀ نجف بودند، دو هفته، سه هفته در یک مسجد نماز می‌خواندیم مسجد را می‌بستند، آخر کار مجبور شدیم حصیر بیندازیم در آن تپه نماز جمعه بخوانیم و هر چند وقت یک بار کتک می‌خوردیم، در نجف امیرالمؤمنین برای نماز جمعه باید کتک بخوریم و این یکی از نمونه‌های غربت فضایی ماقبل انقلاب بود. اما الان طوری است که نه، کسی نماز جمعه نرود کتک می‌خورد، اول وقتی می‌رفتیم کتک می‌خوردیم، حالا وقتی کسی نرود کتک می‌خورد. خیلی دوران سختی بود، خیلی دوران حزن‌آوری بود. الان وقتی من به واسطۀ یاد آن روز‌ها می‌افتم دلم به درد می‌آید که چرا باید اینطور باشد و چرا یک شخصی در جامعۀ اسلامی آن وقت باید با این موج عظیمی که مخالف هر نوع حرکت به پیش بود مخالفت کند و درنتیجه این دوران سخت ۱۵ سال نجف را بگذراند و سپس تقدیر الهی باشد که به پاریس بروند و آنجا یک مقداری زمینه باز بشود و صدای ایشان و صدای مظلومیت ملت ایران را به دنیا برساند و این باعث بشود که شاه سرنگون بشود و نظام جمهوری اسلامی برقرار شود. بر این اساس تصور من این است دوستانی که وارد میدان امام خمینی می‌شوند باید این را درک کنند.



سایر تصاویر :